متین امید زندگی مامان و بابا

1

روزهای بیماری

سلام مامانی قشنگم . امروز سوم اردیبهشت 96 . روزها به سرعت میگذرن . سه شنبه هفته پیش خونه همکار مامانی دعوت بودیم . از چهارشنبه صبح تو حالت بد بود . پیش بابایی خوابیده بودی و چند بارهم بالا آورده بودی . خلاصه اون روز بابایی به خاطر تو و مامانی که حالش بد بود و اونم حالت تهوع داشت سرکار نرفت . با این که اورهال داشت و کارش هم خیلی زیاد بود . مامانی هم با این که مریض بود ولی از این که بابایی بعد تقریبا یک ماه که هر روز میرفت سرکار و حالا مونده تو خونه خوشحال بود . خلاصه رفتیم دکتر . به مامانی قرص متوکلوپرامید داد و به تو هم آمپول ضد تهوع . بابایی گفت فعلا نمیخواد بزنیم . ظهر رفتیم یه دوری زدیم ش. هوا عالی بود . ظهر غذا بیرون خوردیم . تو هم خوب غ...
3 ارديبهشت 1396
1