متین امید زندگی مامان و بابا

1

از شیر گرفتن متین

1396/1/6 2:12
نویسنده : مامان متین
68 بازدید
اشتراک گذاری

مامانی خوشگلم سلام 

انگار همین دیروز بود که میخواستیم تو از سینه شیر بخوری و سینه نمی گرفتی نه به الان که تو میخوای جی جی بخوری و من دیگه مجبورم تو رو از شیر بگیرم . مامانی خوشگلم تو 16 فروردین دو سالت میشه و چه زود داری بزرگ میشی عزیزم . من و تو از جمعه رفتیم تهران پیش بابا جون و مامانی . از شب های شلوغ قبل عید بگیر و ترافیک و شلوغی خرید تا بودن کنار کسایی که خیلی دوستشون داریم . خیلی خوب بود لحظه سال تحویل که من و تو بابایی کنار هم بودیم با مامانی و دایی ایمان . دایی حمید و حسنی جون رفته بودن مسافرت خارج از کشور و باباجون هم سرکار بود خلاصه سال رو تحویل کردیم شب موقع نماز رفتیم امامزاده حمیده خاتون و شب سبزی پلو با ماهی که خیلی خیلی خوشمزه شده بود . از دید و بازدید های عید بگیر تا بازی با بچه هایی که همسن و سالت بود با رونیا و روژان خیلی جور بودی روژان عین یه داداش کوچولو هوات رو داشت و تو رو بغل میکرد و روی پاش مبگرفت روژان از همون موقع که تو کوچولو بودی خیلی دوستت داشت . خلاصه از روز پنج شنبه هم شیر گرفتن رو شروع کردم . گریه می کردی و بی تابی ولی بهت مرتب خوراکی میدادم شب ها بهت بستنی میدادم که سیر بشی . روز اول فقط بهت تو دل شب تو عالم خواب شیر دادم جمعه هم کل روز شیر تعطیل پیش بابا خوابیدی خدا رو شکر هم اذیت نکردی . امروز شنبه 5 فروردین هم خوب بودی . امروز اولیت روز رفتن به مهدکودک تو سال جدیده . دیگه به مهد عادت کردی اول یکم غر می زنی و گریه می کنی اما بعدش توی تختت میذارم آروم آروم تکون میدم سریع هم خوابت میبره . اما روز های بعد خیلی سخت گذشت . شب ها با گریه می خوابیدی . تا ساعت 3 بیدار بودی و بعد خوابیدی دوباره 5 صبح بیدار شدی . اینقدر این روزها بهم سخت میگذره که حد نداره بابات اورهال داره شب ها خسته است منم باید برم سرکار درسته تعطیلات عیده ولی من از پنجم رفتم سرکار . خلاصه بعضی شب ها فقط گریه می کردم از این که هیچ کس نیست کمک کارم باشه . از این که دوستام تعریف می کردن که مادرشون خواهرشون خواهر زادشون تموم مدت پیششون بودن و من هیچ کس رو نداشتم محمد هم خسته بود و به جای کمک می گفت خانم ترخدا صداش رو در نیار شب اول کلی تو رو راه بردم که خوابت ببره که دختر عمه ام گفت عادت می کنه و اذیت میشی . عادت کردی رو مبل سه نفره هال بغلت بگیرم و بخوابونمت . یه شب گفتی مامان بریم تو اتاق هنوز امید داشتی شاید بهت شیر بدم گفتی بریم بیرون تو هال رفتیم هال باز یکم گذشت گفتی بریم اتاق . دوباره تو اتاق و بعد هال و بالاخره تو هال خوابیدی . یه شب که از عید دیدنی خونه عمو علی برمی گشتیم گفتم صبر زرد بخرم تا تو امیدت نا امید بشه خلاصه گرفتم و به سینه ام زدم اینقدر تلخ بود که حد نداشت هنوز این صحنه اش از یادم نمیره . شب بود بابایی خوابیده بود . گفتی جی جی وقتی سینه رو دیدی خندیدی لبخندت از یادم نمیره . شروع به خوردن کردی تلخ بود . یه نگاهی بهم کردی و خندیدی و گفتی نه . ازت فیلم گرفتم با گوشی بابایی.  هرچی بهت می گفتم بیا جی جی بخور می گفتی جی جی نه . جالبه فرداش از مهد اومدیم خونه گفتم الان جی جی میخوای تست کردم دیدن تلخه . با اعنتماد به نفس گفتم متین جی جی . و تو در کمال ناباورر من شیر به اون تلخی رو خوردی . باورم نمیشد خودم داشت گریه ام می گرغت بعد یک هفته سختی داشت زحماتم بر باد میشد خلاصه 

پسندها (0)
شما اولین هوادار باشید!
نظرات (0) مشاهده جعبه ارسال نظر
انصراف