متین امید زندگی مامان و بابا

1

روزهای بیماری

1396/2/3 19:47
نویسنده : مامان متین
67 بازدید
اشتراک گذاری

سلام مامانی قشنگم . امروز سوم اردیبهشت 96 . روزها به سرعت میگذرن . سه شنبه هفته پیش خونه همکار مامانی دعوت بودیم . از چهارشنبه صبح تو حالت بد بود . پیش بابایی خوابیده بودی و چند بارهم بالا آورده بودی . خلاصه اون روز بابایی به خاطر تو و مامانی که حالش بد بود و اونم حالت تهوع داشت سرکار نرفت . با این که اورهال داشت و کارش هم خیلی زیاد بود . مامانی هم با این که مریض بود ولی از این که بابایی بعد تقریبا یک ماه که هر روز میرفت سرکار و حالا مونده تو خونه خوشحال بود . خلاصه رفتیم دکتر . به مامانی قرص متوکلوپرامید داد و به تو هم آمپول ضد تهوع . بابایی گفت فعلا نمیخواد بزنیم . ظهر رفتیم یه دوری زدیم ش. هوا عالی بود . ظهر غذا بیرون خوردیم . تو هم خوب غذا خوردی . و همش تشنه ات بود . بهت دوغ دادیم . اومده بودیم بیمارستان دیدن شوهر عمه بابایی . البته من و تو تو محوطه فضای سبز بودیم که تو ناگهان هر چی خورده بودی بالا آوردی همش می گفتی آب آاااب میام . خلاصه بابا رفته بود داخل رفتم برات از بوفه آب بخرم . دوباره بالا آوردی . برهورد صاحب بوفه بیمارستان خیلی خوب بود . همش میگفت خانم اشکال نداره بچه است دیگه . به بابایی گفتم بریم همین اورژانس بیمارستان آمپول بزنبم بابا آمپول توی دستش بود داشت به پرستار نشون میدا. دوباره بالا آوردی و تمام لباس بابا رو کثیف کردی . آمپول هم از دستش افتاده بود زمین وقتی حالت بهم خورد. خلاصه حدود ساعت 4 بود رفتیم بیمارستان امیر . آمپول زدیم برات . خیلی گریه کردی . همش هم بغل بابایی بودی . خیلی به بابایی وابسته شدی . چهارشنبه شب تبت شروع شد برات شیاف گذاشتم پاشویه ات کردم . پنج شنبه هم حالت خوب نبود همش گریه می کردی کلاس نرفتم بابایی رفت سرکار و حدود ساعت 1 اومد . غذا برات عزیز شوید پلو درست کرد و محمد رفت آورد منم غذایی که بابایی آورده بود خوردم . پنج شنبه تو رو بردیم پیش دکتر ح. زاده . دکترت که همیشه پیشش میریم . اون گفت ویروسه و چیز خاصی نداد و گفت اسهال هم میشه . شب خوابیده بود که حدود ساعت 11 بیدار شدی و آنقدر گریه کردی که من و بابایی نمی دونستیم چه کار کنیم . همش گریه میکردی بدون وقفه . بابایی برد تو رو بیرون دور زد تا بخوابی و خوابیدی . جمعه روز تمیز کاری خونه . خونه رو با کمک تو برق انداختم غذات خیلی کم شده من سرشیر و عسل خوردم تو هیچی . ظهر ناهار دمی پختم یکم خوردی . شب بابایی اومد خیلی گرسنه ات بود یکم برنج و خورشت سبزی بهت داد . خوردی . بعد عمو علی اومد احوالپرسی تو . تو و بابایی رفته بودین بیرون تا سرت گرم بشه بالا نیاری . عمو و زن عمو اومدن کلی باهات بازی کردن . جالب بود که تو از ساعت 9 صبح تا حالا نخوابیده بودی . برات پتو آوردم تو و عمو بازی می کردین . یکهو پتو تو پات پیچید و خوردی زمین لبت زخم شد و حسابی خون اومد اعصابمون ریخته بود بهم هممون . خونریزی اش بد نمیومد . یکم خون هم خوردی . خلاصه بغل بابایی بودی یکم بالا آوردی . بعد خواستی بیای بغل من و هرچی خورده بودی بالا آوردی روی چادرم و تمام لباس هام . تو رو بردم تو اتاقت و خوابیدی . زن عمو هال رو که کثیف شده بود تمیز کرد . خلاصه خیلی اذیت شدیم خیلی . شنبه پیش عزیز بودی منم رفتم اونجا . حالت خوب بود . ولی شب که اومدیم خونه ماست خوردی یایکم دوغ که خوردی اذیتت کرد دوباره بالا آوردی . خیلی روزهای سختی رو می گذرونیم . امروز یکشنبه حال خود مامانی هم خوب نیست حالت تهوع و اسهال . زودتر اومده خونه . تو هم خونه عزیزی . 

 

 

 

پسندها (0)
شما اولین هوادار باشید!
نظرات (0) مشاهده جعبه ارسال نظر
انصراف