متینمتین، تا این لحظه: 11 سال و 6 ماه و 14 روز سن داره

متین امید زندگی مامان و بابا

از حاملگی تا تولد متین

1394/2/14 18:59
نویسنده : مامان متین
232 بازدید
اشتراک گذاری

متین جون خدا رو شکر مامانی دوران حاملگی خیلی خوبی رو داشت اون خیلی نگران بود چون مامان بزرگ پیشش نبود و می ترسید نکنه ویار داشته باشه البته اوایل حاملگی یعنی تا 4 ماه به بعضی غذاها که طبع سرد دارن حساس شده بودم مثل ماهی ، دوغ و آب انار و لواشک و... و بعد از خوردن این ها حالم بهم می خوردخطا و بیچاره بابا محمد .

اما با ورود به ماه چهارم بهتر شدم . تو شهریور ماه یعنی زمانی که تو دو ماهه بودی ما رفتیم فیروزگوه عروسی داداش زن عمو حکیمه این درحالی بود که عمو ها و زن عموها هنوز از آمدن تو خبر نداشتن خندونک شب رو تو روستایی نزدیک فیروزکوه به نام طرود خوابیدیم و واقعا خیلی چسبید یه خونه روستایی با همون حس و حال قدیمی . صبح هم با عمو علی  و زن عمو سمیرا رفتیم دریاچه شورمست و عصری اومدیم سمنان خدا رو شکر آنقدر حالم خوب بود که کسی متوجه حاملگی من نشد آخه نمخواستم تا قبل از سه ماهگی کسی متوجه اومدن تو بشه عسلم

تو اداره هم به اولین کسی که گفتم خاله نسترن بود همکارو هم اتاقی مامان که واقعا یه خانم به تمام معناست و هوای مامانی رو خیلی داره و حسابی با راهنمایی هاش به مامان کمک کرد  خاله نسترن کلی خوشحال شد و مامان رو بغل کرد.خاله الهام و خاله سعیده دوستای مامانی هم کم کم متوجه شدن.چشمک

مامان بزرگ  و بابابزرگ و دایی ایمان آخر شهریور اومدن سمنان و روزی که خونه عموی مامان دعوت بودن همه موضوع رو فهمیدن و به مامان تبریک گفتن دختر عمه مامان اونو بغل کرد و مامانی گریه اش گرفت  همه خوشحال شدن و گفتن اگه کاری بود بهمون بگو . خلاصه عمو مهدی شون هم رفتن خونه جدیدشون و بابا رفت کمک عمو اما مامان نرفت و زن عمو حکیمه گفت که شک کرده که چرا من نیومدم نکنه خبریه تا این که هفته بعدش عمو ها و زن عمو ها هم فهیمدن و مامان رو بوسیدن و تبریک گفتن خدایا چقدر حس قشنگیه و این که  بقیه هم تو این خوشحالی با تو سهیم اند.جشن

متین جون یکی از اتفاقاتی که تو این مدت که تو شکم مامان بودی افتاد پیچ خوردن پای بابا محمد بود آن هم در شرایطی که عزیز و آقاجونشون نذری داشتن و مامان مجبور شد خودش بابا محمد رو ببره دکتر تا پاش رو گچ بگیرن در واقع مامان با این وضعیتش باید مواظب بابایی می بود عمو علی هم حسابی بعد از اومدن از کربلا سرماخورده بود و عزیز و آقاجون حسابی دست تنها بودن اما خدا رو شکر نذری خیلی خوب شده بود تعطیلی خیلی خوبی بود  و مامان مجبور شد خودش تنهایی با قطار بره تهران اولین سفرمامان تو حاملگی تنهایی .خدا رو شکر خوب بود فقط یکم صبح حالت تهوع داشتم که خوب شد.

متین جون اولین تکون خوردن تو ، تو هفته 25 بود زمانی که من داشتم با لپ تاپ کار می کردم  و آهنگ گذاشته بودم تو به اهنگ واکنش نشون دادی و تکون خوردی انگار از اهنگه خیلی خوشت اومد.چشمک

یکی از اتفاقات مهم دیگه این بود که عمو مهدیشون دارن واسه غزل یه آبجی میارن این خبررو ما تو تولد غزل جونی فهمیدیم و خیلی خوشحال شدبم که تعداد نوه ها داره زیاد می شه و تو داری همبازی پیدا می کنی

دختر دختر عموی مامان مبینا جون هم توی دی ماه به دنیا اومد و مامان رفت به دیدنش بیمارستان از طرف اداره و کلی خوشحال شد .

از دی ماه مامان رفت پیش دکترش تهران و هر ماه ویزیت می شد و همونجا سونوش رو انجام می داد یکبار هم نزدیک 22 بهمن رفت و تو راهپیمایی شرکت کرد یکبار هم 21 اسنفند ماه که دیگه دکترش گفت اینقدر این راه رو نرو و بیا و مامان تصمیم گرفت تهران بمونه و بابا تنها رفت سمنان آخه 9 اسنفند ماه مامان زیر دلش درد گرفت و خانم دکتر آقا عمو احتمال زایمان زودرس رو داد و مامان دو روز بیمارستان بستری بود و دیگه سرکار نمیر فت و استعلاجی گرفت

تو تعطیلات عید هم مامان همش تو خونه بود و دست  به سیاه وسفید نمی زد و مامان بزرگ خیلی هوای مامان روداشت و هر روز واسه مامان گوشت کباب میکرد چون این ماه آخر ماه وزن گیری بچه است  خلاصه خیلی هوای مامان رو داشتن وبهش می رسیدن باباهم سمنان سر کار بود فقط دوروز اومد سمنان چون مامان به بابا گفته بودکه مرخصی هاش رو بذاره واسه بعد بدنیا اومدن تو.

 

 

 

پسندها (3)

نظرات (0)