متین امید زندگی مامان و بابا

1

عاشورا و تاسوعا 95

امسال عاشورا تاسوعا سه شنبه چهارشنبه بود بعد هم پنج شنبه جمعه تعطیل بود یعنی 4 روز تعطیلی . هرچی به بابایی گفتیم ما رو ببر تهران گفت نه باید برم سرکار این شد که برای اولین بار بعد به دنیا اومدنت من و تو تنهایی بدون بابایی اومدیم تهران . یه ساک کوچک که واسه بیمارستانت بود با کیفم و یه ساک کوچولو شامل خوراکی هایی که واسه تو راهت برداشته بودم کل چیزی بود که همراه داشتم  تو ساعت 6 بیدار شدی و همش گریه می کردی و میخواستی شیر بخوری من میخواستم لباس بپوشم نمی ذاشتی بابایی تو رو برد پایین من وقتی اومدم تو ماشبن دیدم جوراب پات نیست رفتم بالا جورابت رو آوردم جلوی مدرسه هدف دیدم بلوز رویی ات تنت نیست از شب قبل گذاشته بودم بیرون ساک که صبح تنت کنم ...
23 مهر 1395

واکسن 18 ماهگی

سلام مامانی خوشکلم  تو شنبه 17 فروردین واکسن داشتی . صبح اومدم  سرکار  بابایی پیش تو موند ساعت 8 و نیم مرخصی ساعتی گرفتم.  رفتیم درمانگاه فامیلی سیستمشون قطع بود از خانم دکتر خواهش کردم واکسن تو رو بزنن  اول قدت رو اندازه گرفتن 88 بودی وزنت هم 10/800 بود همه چی خوب و رو نمودار بود آقای جلالی مسئول واکسن بود . قبلش یه نی نی کوچولو رو واسه واکسن آورده بودن . جیف کشید بعد تو رو گذاشت روی تخت اول بهت قطره داد بعد پای راست بعد پای چپ. پای چپت خیلی درد گرفت و جیغ کشیدی . تو سالن درمانگاه دورت می زدم که بابا کلید رو بهت داد با دیدن سوییچ و دیدن ماشین همه چی یادت رفت آروم شدی تو راه برات طبل خریدیم و شربت استامینوفن . طبلت...
20 مهر 1395
1