متین امید زندگی مامان و بابا

1

دورهمی خونه عزیز

بعد از عید فطر ما که سمنان نبودیم عمو علی و زن عمو هم رفته بودن مسافرت شمال و عمو مهدی و زن عمو هم رفته بودن فیروزکوه خلاصه بعد این مدت همه رفتیم خونه عزیزشون عمه فاطمه هم با بجه هاش اونجا بون . شما حسابی شلوغ می کردی  وپسر شیطونی بودی . سحر جون خیلی خیلی آروم بود و من به مامانش حسودیم می شد . بجه ها تو اتاق واسه خودشون بازی می کردن . زن عمو سمیرا از مسافرتشون می گفت که  شمال سیل اومده بود و جاده خیلی بد بوده وباران وحشتناکی بوده .
16 شهريور 1394

سفری به طالقان

متین گلم بابابزرگ جواد خدا بیامرز یه ویلا توی طالقان داشت که بعد از فوتش بچه ها برای رسیدگی یه سری به اونجا می زنن این دفعه هم مامان بزرگ و خاله مامانی قرار گذاشتن برای انجام یک سری کارها برن طالقان و ما هم باهاشون رفتیم دایی ها و بابابازرگ هم بودن . حدودا سه ساعت توی راه بودیم . تو راه یه جایی صبحانه خوردیم هوا خیلی خنک و عالی بود . تو این یک روز که اونجا بودیم تو خیلی پسر خوبی بودی فقط یه بار خرابکاری کردی که خاله جون و مامان بزرگ زحمت کشیدن تو رو شستیم . البته شوفاژها خراب بود و آب سرد بود و ما مجبور شدمی برای شستن تو آب رو گرم کنیم . روژان و رونیا دخترهای خاله مامانی خیلی تو رو دوست داشتن مخصوصا روآن که همش اصرار می کرد تو رو روی پاش بخو...
16 شهريور 1394

اولین ماه رمضان متین

سلام مامانی خوشکلم امسال اولین ماه رمضون توئه . 28 خرداد اولین روز ماه رمضان پنج شنبه بود البته خیلی ها چهارشنبه رفته بودن پیشواز ما دو سه روز قبل ماه رمضون تو رو ختنه کردیم و مامان بزرگ و بابابزرگ از تهران اومدن و سه شنبه هم برگشتن .دوشنبه اول تیر رفتیم خونه عزیز جون که عمه فاطمه  و عمو مهدی هم اونجا بودن چهارشنبه سوم تیرماه هم مهمونی افطاری زن عموی مامان دعوت بودیم قبلش شما رو بردیم حمام تا اونجا بخوابی و اذیت نکنی آخرین نفری بودیم که رسیدیم موقع اذان بود افطارمون رو کردیم و بعد از این که شام رو خوردیم شما ببدار شدی گرسنه ات بود و گریه می کردی ما هم سریع اومدیم خونه. البته این رو هم بگم که دایی ایمانت هم چهارشنبه صبح اومد سمنان ...
9 مرداد 1394

ختنه

مامانی خوشکلم  سلام مامانی چند وقته خیلی ذهنش درگیره می خواد تو رو ختنه کنه اما نمی دونه کی این کار روانجام بده تو رو با چه روشی ختنه کنه و پیش کی ببره کلی تواینترنت سرچ کرده کلی در مورد خطراتش خونده کلی استرس داشته چون محمد صادق پسر عمه فاطمه خونریزی کرده و دو بار عمل شده خلاصه عزیز هم خیلی استرس داشت و همش می گفت مامان بزرگ هم باشه بابا محمد از اونجایی که خیلی دل داره همش به مامان امید میداد که من هستم نگران نباش و قبل ماه رمضان و بعد تمام شدن امتحانام حتما ختنه می کنیم و نمی ذاریم طول بکشه اما مامانی همش می گفت مامان بزرگ هم باشه . ما یه نوبت تو رو بردیم ویزیت پیش خانم دکتر سلطانی که واقعا متبحره و کارش عالیه . خلاصه قرار شد 27 خر...
5 تير 1394

دلتنگی

مامان متین خوشکلم سلام مامانی قرار بود مامان بزرگ .و بابابزرگ تعطیلات نیمه شعبان بیان سمنان اما متاسفانه بابابزرگ چند روز قبل از اومدن به سمنان حالش بد می شه مامانی فکر می کنه که بابابزرگ حالش خوب می شه و میان سمنان اما متاسفانه بابابزرگ اصلا حالش خوب نبوده و رفته دکتر و باید دارو مصرف کنه و نمی توانه بیاد خلاصه مامانی حسابی دلش تنگ شده اما نمی تونه بره تهران چون هم شما واکسن داشتی هم امتحانای بابایی شروع شده بابابزرگ هم خیلی دلش برای شما تنگ شده . جند روز دیگه هم ماه رمضان شروع میشه و دیگه نمی شه رفت معمولا مامانی دو هفته یکبار میره تهران و مامان بزرگ وبابابزرگ رو میبینه اما ایندفعه خیلی طولانی شد . واسه بابابزرگ دعا میکنیم که انشاله حال...
19 خرداد 1394

واکسن دو ماهگی

مامانی خوشکلم سلام شنبه 16 اردیبهشت نوبت واکسن دوماهگی شما بود همه می گفتن واکسن راحتیه و من زیاد استرس نداشتم . شب قبلش شما دیر خوابیده بودی نزدیک ساعت 2 و نیم . صبح هم ساعت 6و نیم مامانی از خواب بیدار شد سریع به شما قطره استامینوفن رو داد جاتون رو عوض کرد و حدود ساعت 7 و نیم جلوی درمانگاه بود. اول قد و وزن شما رو اندازه گرفتن که خدا رو شکر خوب بود . بعد هم خانم مسئول در مرکز بهداشت گفت برید اتاق بغل واسه واکسن جالبه که شما آروم بودی الهی فدات بشم نمی دانستی قراره چه بلایی سرت بیاد بابایی شما رو گذاشت روی تخت و بهت واکسن زدن . مامانی نگاه نمی کرد آخه دل نداشت. اشک توی چشمای مامانی جمع شده بود جیغ بلندی کشیدی و حسابی گریه کردی الهی ب...
18 خرداد 1394

سفر به شهمیرزاد برای بار دوم

امروز پنج شنیه 15 خرداد و روز تعطیل بود امروز مامانی تو خونه با شما تنها بود و همش با هم می خوابیدین مامانی می اومد شما رو بخوابونه خودش هم می خوابید  امروز عمه مامانی زنگ زد که امروز سالگرد فوت مامان بزرگ مامانیه و همه فامیل میرن سر خاک مامانی گفت که به احتمال زیاد نمیایم چون بابایی سرکاره و دیر میاد ثانیا دوست نداشت شما رو تو این محیط های آلوده ببره . ولی به جاش وقتی حدود ساعت 7 بابایی اومد و دید که مامانی حوصله اش از تو خونه بودن سررفته مار و برد شهمیرزاد البته قبلش شمایه کار خرابی حسابی کردی حدود اذان مغرب شهمیرزاد بودیم و تو مسجدی که همون ابتدای ورود به شهره نماز خواندیم اولین بار بودکه تو مسجد با شما نماز می خواندم بنده خدا ...
15 خرداد 1394

روزهای تعطیل خرداد

سلام مامانی خوشکلم الان تعطیلات 14و 15 خرداده و قرار بود مامان بزرگ و بابابزرگ با دایی جونا بیان سمنان اما متاسفانه حال بابابزرگ زیاد خوب نبود و مسافرتشون کنسل شد ما هم از یک طرف باید 16 واکسن شما رو می زدیم و از طرفی هم درست نبود دراین شرایط مزاحمشون بشیم این بود که نه ما رفتیم و نه اونا اومدن روز نیمه شعبان یعنی 13 خرداد عمه فاطمه برای بچه هاش تولد گرفته بود این تولد با بقیه تولدها فرق داشت 1- تولد هر سه تاشون رو تو یه روز گرفته بودن 2- تولد ظهر بود 3- خبری از آهنگ های شاد کودکانه نبود. اما در کل تولد خوبی بود و ما از شادی بچه ها حسابی خوشحال شدیم البته طبق معمول بابا محمد سرکار بود و عموعلی  و زن عمو سمیرا زحمت کش...
30 ارديبهشت 1394

از حاملگی تا تولد متین

متین جون خدا رو شکر مامانی دوران حاملگی خیلی خوبی رو داشت اون خیلی نگران بود چون مامان بزرگ پیشش نبود و می ترسید نکنه ویار داشته باشه البته اوایل حاملگی یعنی تا 4 ماه به بعضی غذاها که طبع سرد دارن حساس شده بودم مثل ماهی ، دوغ و آب انار و لواشک و... و بعد از خوردن این ها حالم بهم می خورد  و بیچاره بابا محمد . اما با ورود به ماه چهارم بهتر شدم . تو شهریور ماه یعنی زمانی که تو دو ماهه بودی ما رفتیم فیروزگوه عروسی داداش زن عمو حکیمه این درحالی بود که عمو ها و زن عموها هنوز از آمدن تو خبر نداشتن  شب رو تو روستایی نزدیک فیروزکوه به نام طرود خوابیدیم و واقعا خیلی چسبید یه خونه روستایی با همون حس و حال قدیمی . صبح هم با عمو علی&nb...
14 ارديبهشت 1394

اولین مسافرت متین تو شکم مامانش

متین خوشکلم انگار همین دیروز بود که رفتم آزمایشگاه و جواب آزمایشم مثبت بود البته من قبلش فهیمده بودم که تو داری میای اما دیگه مطمئن شدم به بابا محمد هم زنگ زدم و آن هم خیلی خوشحال شد . موقعی که مامان جون تازه یک ماه بود توشکمم بودی مامان بزرگ و بابابزرگ با دایی ها می خواستن برن شمال البته اون ها خبر نداشتن که تو آمدی تو شکم مامان . خانم دکتر آقا عمو دکتر مامان گفت که من بهت اجازه رفتن نمی دم اما اگه می خوای با مسئولیت خودت برو مامان استرس داشت اما چون بابا بزرگ یه هتل خیلی خوب را رزو کرده بود مامانی دلش نمیومد که نره خلاصه با بابایی رفتن و مامانی پشت ماشین دراز کشیده بود هیچوقت یادم نمیره تو فضای سبز هتل پارسیان آزادی نشسته بودیم . بابایی اص...
13 ارديبهشت 1394